به امید تو زیستن نیکوست و به
عشق تو مردن زیباست.
امیدوارم همیشه عاشق باشید
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:38  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:34  توسط میلاد مولایی
|
کاش میتوانستید به حد کافی عشق بورزید تا شادترین و قدرتمندترین موجود عالم باشید.
بنای یک رابطه نزدیک بر شش ستون که هر یک مبتنی بر یکی ازاین شش راز است ، تکیه دارد ، این شش ستون عبارتند از :
1-کشش جنسی را زنده نگه دارید.
2-به همسرتان احترام بگذارید و احترام او را جلب کنید.
3-لذت را فراموش نکنید.
4-علیرغم نقطه ضعفهایتان یکدیگر را بپذیرید.
5-اعتماد یکدیگر را جلب کنید.
6-همیشه با هم همدل باشید
همه دوست دارند کششی قوی نسبت به همسرشان داشته باشند و باید بدانیم که او هم چنین احساس مشابهی دارد . همه میخواهند از بودن در کنار محبوبشان لذت ببرند و باعث لذت او شوند ، میخواهند با معشوقشان همدل بوده و عواطف و افکارش را درک کنند . اختلاف در یکی از این ارکان
اساسی معمولا علت وجود مشکل در رابطه است . اگر این ستونها را به طور منظم و مداوم تقویت و ترمیم نکنید ، بدون شک زیر فشار زندگی مشترک یا رابطه دراز مدت بین دو فرد
فرو میریزند . اگر آسیبها را به موقع تشخیص ندهید و ترمیم نکنید سرعت فروپاشی بیشتر شده و به زودی بنیان رابطه شما تخریب میشود . ولی شما میتوانید ستونهای پشتیبان را تقویت کنید.
اگر نهایت استفاده را از این شش راز عشق پایدار ببرید ، به نتایج زیر دست مییابید:
-تجدید دلبستگی به یکدیگر
-اشتیاق مجدد به رابطه فیمابین
-احساس قویتر مشارکت و تعهد
-ایجاد جو آشتی
-توانایی بیشتر برای حل بهتر مشکلات
-صمیمیت و مهربانی عمیقتر
-درک متقابل بیشتر
-رهایی از احساس گناه و سرزنش
-پیوندی با دوامتر
-احیای مجدد عشق
تنها علاج عشق ، عشقورزی بیشتر است.
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:27  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:46  توسط میلاد مولایی
|
تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند....

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 10:41  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:24  توسط میلاد مولایی
|
جملاتي از وصيتنامهي گابريل گارسيا مارکز با عنوان “نفرتم را بر یخ می نویسم”
…اگر ذره ئي زندگی به من عطا می شد٬ جامه ئی ساده به تن می کردم. به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
…اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی نفرتم را بر قطعه ئي از یخ مینگاشتم و سپس طلوع خورشید را انتظار می کشیدم.
…اگر تکه ئی از زندگی داشتم، نمیگذاشتم حتی یک روز از آن بگذرد بیآن که به مردمانی که دوستشان دارم نگویم که “عاشقتان هستم”، آن گونه که به همه ي مردان و زنان میگفتم که قلبم در سیطره ي محبت آن هاست.
…اگر تنها سهم کوچکي از زندگی در دستان من قرار مي گرفت، در سایهسار عشق میآرمیدم، به انسان ها نشان می دادم که در اشتباه اند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگرنمیتوانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. آن ها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند!
…اگر مي توانستم به هر کودکی دو بال هدیه می دادم و رهایش می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
…به پیران میآموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
… آه انسان ها! از شما چه بسیار چیزها که آموختهام؛ من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله ي کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در دست خود نگاهی انداخته باشند.
…نیک آموختهام که وقتی نوزادي برای نخستین بار مشت کوچک اش را دورانگشت زمخت پدر می فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود مي اندازد.
…دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر باشد او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد، نه بر او تسلط يابد.
…من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی این ها را در جامه دانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:18  توسط میلاد مولایی
|
- «آتشی از عشق در خود برفروز// سربهسر فکر و عبارت را بسوز»
- «آشفته، پا ز سلسله زلف او مکش// عمری که صرف عشق نگردد بطالت است»
- «آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.»
- «آب عشق تو چو ما را دست داد // آب حیوان شد به پیش ما کساد // ز آب حیوان هست هر جان را نویی // لیک آب آب حیوانی تویی»
- «آنچه راجع به آثار زندگی باخ برای گفتن دارم: شنیدن، نواختن، عشقورزیدن، محترمداشتن و خفهشدن است.»
- «در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.»
- «آن شنیدم که عاشقی جانباز// وعـظ گفتی بهخطـه شیراز//ناگهـان روستائیـی نـادان//خالی از نور دیده و دل و جان//ناتراشیده هیـکل و ناراست// همچو غولی از آن میان برخاست//گفت ای مقتـدای اهل سخــن//غـم کارم بخـور که امشب مـن//خـرکی داشتم چگونه خری//خری آراسته بههر هنری//یک دم آوردم آن سبک رفتار//بـهتفرج میانه بازار//ناگهانش زمن بدزدیدند//زین جماعت بپرس اگر دیدند//پیر گفتا بدو کهای خرجو//بنشین یک زمان و هیچ مگـو//پس ندا کرد سوی مجلسیان//که اندرین طایفه ز پیر و جوان//هرکه با عشق در نیامیــزد//زین میانه بهپای برخیزد//ابلهـی همچو خــر کریهلقا//زود برجست از خـری برپـا//پیر گفتش توئی که در یاری//دل نبستی بهعشـق؟ گفت آری//بانگ برداشت گفت ای خـردار//هان خرت یافتـم بیار افسار»
- «آنکه خبردار شد ز مسأله عشق// کار ندارد به هیچ ملت و مذهب»
- «آنکه نشنیدهست هرگز بوی عشق// گو به شیراز آی و خاک ما ببوی»
- «آنگاه که عشق تورا میخواند، بهراهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بالهایش پناه میدهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آنگاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهمکوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.»
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:14  توسط میلاد مولایی
|

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ
و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:58  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:50  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:4  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:3  توسط میلاد مولایی
|
آن یکی عاشق به پیش یار خود میشمرد از خدمت و از کار خود
کز برای تو چنین کردم چنان تیرها خوردم درین رزم و سنان
مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت
هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت هیچ شامم با سر و سامان نیافت
آنچه او نوشیده بود از تلخ و درد او به تفصیلش یکایک میشمرد
نه از برای منتی بل مینمود بر درستی محبت صد شهود
عاقلان را یک اشارت بس بود عاشقان را تشنگی زان کی رود
میکند تکرار گفتن بیملال کی ز اشارت بس کند حوت از زلال
صد سخن میگفت زان درد کهن در شکایت که نگفتم یک سخن
آتشی بودش نمیدانست چیست لیک چون شمع از تف آن میگریست
گفت معشوق این همه کردی ولیک گوش بگشا پهن و دریاب نیک
کانچه اصل اصل عشقست و ولاست آن نکردی آنچه کردی فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست ونیستیست
تو همه کردی نمردی زندهای هین بمیر ار یار جان بازنده ای
هم در آن دم شد دراز و جان بداد همچو گل درباخت سر خندان و شاد
ماند آن خنده برو وقف ابد همچو جان و عقل عارف بیکبد
نور مه آلوده کی گردد ابد گر زند آن نور بر هر نیک و بد
او ز جمله پاک وا گردد به ماه همچو نور عقل و جان سوی اله
وصف پاکی وقف بر نور مه است تابشش گر بر نجاسات ره است
زان نجاسات ره و آلودگی نور را حاصل نگردد بدرگی
حضرت مولانا
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:51  توسط میلاد مولایی
|
خداوندا شبم را روز گردان چو روزم بر جهان پيروز گردان
شبي دارم سياه از صبح نوميد درين شب رو سپيدم كن چو خورشيد
غمي دارم هلاك شير مردان برين غم چون نشاطم چير گردان
ندارم طاقت اين كوره تنگ خلاصي ده مرا چون لعل ازين سنگ
توئي ياري رس فرياد هر كس به فرياد من فرياد خوان رس
ندارم طاقت تيمار چندين اغثني يا غياث المستغيثين
به آب ديده طفلان محروم بسوز سينه پيران مظلوم
به بالين غريبان بر سر راه به تسليم اسيران در بن چاه
به داور داور فرياد خواهان به يارب يارب صاحب گناهان
بدان حجت كه دل را بنده دارد بدان آيت كه جان را زنده دارد
به دامن پاكي دين پرورانت به صاحب سري پيغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بسته به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مانها به واپس ماندگان از كاروانها
به وردي كز نوآموزي بر آيد به آهي كز سر سوزي بر آيد
به ريحان نثار اشكريزان به قرآن و چراغ صبح خيزان
به نوري كز خلايق در حجاب است به انعامي كه بيرون از حساب است
به تصديقي كه دارد راهب دير به توفيقي كه بخشد واهب خير
به مقبولان خلوت برگزيده به معصومان آلايش نديده
به هر طاعت كه نزديكت صواب است به هر دعوت كه پيشت مستجاب است
به آن آه پسين كز عرش پيشست بدان نام مهين كز شرح بيشست
كه رحمي بر دل پر خونم آور وزين غرقاب غم بيرونم آور
نظامی
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:48  توسط میلاد مولایی
|
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد کس را ز درون خویش آگاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بسوخت وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
ابوسعید ابی الخیر
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:47  توسط میلاد مولایی
|
ببودن یا نبودن، بحث از اين است
آيا عقل را شايسته تر آنكه :
مدام از منجنيق و تير دوران جفاپيشه ستم بردن
و يا بر روي يك دريا مصائب تيغ آهيختن
و از راه خلاف ايام آنها را سرآوردن
بمردن، خواب رفتن، بس
و بتوانيم اگر گفتن
كه با يك خفتن تنها
همه آلام قلبي و هزاران لطمه و زجر طبيعي را كه جسم ما دچارش هست
پايان ميتوان دادن
چنين انجام را بايد به اخلاص آرزو كردن
بمردن، خواب رفتن
خوابرفتن، يحتمل هم خوابديدن
ها، همين اشكال كار ماست
زيرا اينكه در آن خواب مرگ و
بعد از آن کز چنبر اين گير و دار بيبقا فارغ شويم
آنگه چه رؤياها پديد آيد
همين بايد تأمل را برانگيزد
همين پروا بلايا را طويل العمر ميسازد
و گرنه كيست كو تن در دهد
در طعن و طنز دهر و آزار ستمگر
وهن اهل كبر و رنج خفت از معشوق و
سرگرداندن قانون
تجري هاي ديواني و
خواريها كه دائم مستعدان صبور از هر فرو مايه هميبينند
اينها جمله در حالي كه هر آني
به نوك دشنهاي عريان حساب خويش را صافي توان كردن
كدامين كس بخواهد اينهمه بار گران بردن
عرقريزان و نالان زير ثقل عمر سركردن
جز آنكه ترس از چيزي پس از مرگ
آن زمين كشفناكرده كه هرگز هيچ سالك از كرانش برنميگردد
همانا عزم را حيران و خاطر را مردد كرده
ما را برمي انگيزد كه در هر آفت و شري كه ميبينيم تاب آورده
بيهوده به دامان بلياتي، جز از اينها، كه واقف نيستيم از حال آنها
خويشتن را در نيندازيم
بدين آيين شعور و معرفت ما را جمله نامرد ميسازد
بدين سان پوشش انديشه و سودا
صفاي صبغه اصلي همت را به رو زردي مبدل سازد و
نيات والا و گرانسنگ از همين پروا ز مجرا منحرف گرديده
از نام عمل محروم مي ماند.
هاملت،شکسپیر
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:45  توسط میلاد مولایی
|
الهی، اگر خلق را بیازارم، همین که مرا بینند راه بگردانند، و چندان که تو را بیازردیم، تو با مایی.
خدای تعالی مؤمنی را هیبت چهل فرشته دهد، و این کمترین هیبت بودش که داده باشد، و آن هیبت از خلقان باز پوشد تا خلقان با ایشان عیش توانند کرد.
درین راه بازاری است که آنرا بازار جوانمردان گویند و نیز بازار حق خوانند.
در آن بازار صورتها باشد نیکو، چون سالکان آنجا رسند آن جا بمانند؛ و آن صورت کرامت باشد،
و طاعت بسیار؛ و دنیا و آخرت آنجا بمانند و به خدا نرسند.
چنان که از تو نماز طلب نمی کند پیش از وقت، تو نیز روزی مطلب پیش از وقت.
هزار منزل است بنده را به خدا. اولین منزل کرامات است، اگر بنده کم همت باشد به هیچ مقامات دیگر نرسد.
مادر، فرزند را چند بار گوید: «مادرت بمیرد»، نتواند بمیرد، در حالی که در آن گفت صادق باشد.
صوفی را گفت: اگر جوانی را با زنی در خانه کنی سلامت یابد، و اگر با قرایی در مسجد کنی سلامت نیابد.
آن کس را که حق او را خواهد، راهش او نماید؛ پس راه بر وی کوتاه باشد.
خدای تعالی لطف خویش را برای دوستان دارد، و رحمت خویش برای عاصیان.
درد جوانمردان اندوهی باشد که به هر دو جهان در نگنجد؛ و آن اندوه آنست که خواهند تا او را یاد کنند، و به سزای او نتوانند.
این غفلت در حق خلق، رحمت است که اگر چند ذره ای آگاه شوند بسوزند.
خدای تعالی هر کس را به چیزی از خویشتن باز کرده است و خویشتن را به هیچ کس فرا ندهد.
ای جوانمردان بروید و با خدا مرد باشید که شما را به چیزی از خویشتن باز نکند.
اولیای خدای را نتوان دید مگر کسی که محرم باشد، چنان که اهل تو را نتواند دید مگر کسی که محرم باشد. مرید هر چند پیر را حرمت بیش دارد دیدش در پیر بیش دهد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:41  توسط میلاد مولایی
|
ای مردم! از سختیها و تنگی هایی که تباهکاری گذشتگان برای آنان پیش آورد بر حذر باشید
و روزهای آسایش و روزهای تنگی زندگی آنان را در نظر آوردید و از سرگذشتی مشابه سرگذشت آنان بهراسید و وقتی به حالات گوناگون آنان می اندیشید، بنگرید که چه بود که برای آنان عزت آورد و دشمنانشان را دور کرد و عافیت را بر آنان سایه افکن ساخت و زندگی شان را وفور داد و شرافت و کرامت به آنان بخشید، تا شما هم همان را در پیش گیرید.
این عامل چیزی جز نفی پراکندگی و اتفاق بر پیوستگی و توصیه و ترغیب به وحدت نبود. و آنکه پشت آنان را شکست و بازوی کفایتشان را ویران کرد، دوری دلها و کینه توزی ها و برادر کشی ها و رو در روی هم ایستادن ها بود. شما از اینها بپرهیزید.
مولا علی(ع)
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:39  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:54  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:50  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:49  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:47  توسط میلاد مولایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:44  توسط میلاد مولایی
|
عشق ،تصوير جاوداني ماست
يادگار تب جواني ماست
با همين سادگي و بي رنگي
عشق ،نقاش ماست ، ماني ماست :
در زمين اين « سيا قلم » هايش
طرح دنياي آسماني ماست
عشق ، اين واژه ي به ظاهر گنگ
به وضوح غم نهاني ماست
خبر از جاي ما چه مي گيري ؟
عشق ،تمثيل لا مكاني ماست
سمت خوبي ،دو كوچه مانده به دوست
اين خودش ،بهترين نشاني ماست
عشق ، چيزي است مثل يك لبخند
كه نمودار مهرباني ما ست
عمر بي عشق ما ، مصادف با :
مرگ جانسوز و ناگهاني ما ست
بايد از او مواظبت بكنيم
عشق ، ميراث باستاني ماست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:19  توسط میلاد مولایی
|
اي كه چشم روشنت را سايه هاي غم گرفته
قلب تو از رفتن من اين چنين ماتم گرفته
بعد من روزي پريشان مي روي تو پري من
تا بسازي از سكوتت قصه و افسانه ي من
ياد روزهاي آشنايي و جدايي
چشم تو غمگين تر از باران گريه ست
مي فشاني اشك حسرت در غم عهد شكسته
ديگر از گريه چه حاصل بين ما دريا نشسته
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:18  توسط میلاد مولایی
|
بین من و تو فاصله یعنی عشق
حتی فراق و حوصله یعنی عشق
نقد دلم به نسیه ی دیدارت
زیبای من ! معامله یعنی عشق
ناکام مانده جبر زمان ، حتی
در حل این معادله ، یعنی عشق
بار دگر مرا متولد کرد
قابلترین قابله یعنی عشق
شوری فتاده در همه ذرات
آغاز فصل چلچله یعنی عشق
یک نیمه شب به پای دلم بنشین
راز و نیاز و نافله یعنی عشق
من این غزل به وزن تو می گویم
با قیمتی ترین صله یعنی عشق
باید تلافی شب هجران کرد
روز وصال هم گله یعنی عشق
باید رسید ، مسلک ما این است
صحرا و خار و آبله یعنی عشق
تنها هدف ، خرابی دلها بود
طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:17  توسط میلاد مولایی
|
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !
از جایم بلند شدم ،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد !
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !
فهمیدم که عشق ،
آسمان روشنی دارد !
روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،
دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،
و جهان را در آغوش گرفتم !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:16  توسط میلاد مولایی
|
خواندم درس مکتب هجران
مذهبم گشته مذهب هجران
طاقت از مغز استخوانم رفت
هستی ام سوخت از تب هجران
می نهم چون به نی لبک ، لب را
می زنم بوسه بر لب هجران
در دل شب چه سوزناک آید
بانگ یارب یارب هجران
جرعه جرعه امید می نوشم
ز سبوی لبالب هجران
روشنی بخش کلبه ام گشته ست
قطره ای اشک در شب هجران
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:15  توسط میلاد مولایی
|
غریب است و بیمار و تنها ، دلم
کجایی که جا مانده اینجا ، دلم
ز جور تو نشکسته و بشکند
از این عشق فولادی اما دلم
من امشب صدا می زنم ناله را
مبادا غریبی کند با دلم
به حدی خبر دارم از درد هجر
که می سوزد از داغ فردا دلم
شب ممتد و رنج دنباله دار
پریشان منم ، نا شکیبا دلم
چه گویم من از سردی مهر او
که می لرزد از غم ، سرا پا دلم
افق دور و مه دور و او دورتر
به داد دلم رس ، خدایا دلم
شدم بینوا تا در این بی کسی
به حال دلم سوخت یکجا دلم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:14  توسط میلاد مولایی
|
می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد
نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد
می خواستم که در غم عشق تو سالها
فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد
می خواستم شبی به خیال تو تا سحر
دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد
می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان
عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد
می خواستم به خاطر تار شکسته ام
تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد
می خواستم که کاسه ای از شربت جنون
خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد
می خواستم به گوشه ی زندان انتظار
پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد
می خواستم به یاد غرور شکسته ام
آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد
می خواستم که نگذرم از آبروی ایل
ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد
می خواستم به شیب جنون زودتر رسم
یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد
می خواستم ز روزن غربال اعتماد
با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد
می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را
با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:13  توسط میلاد مولایی
|